112 - تاسف پيرى 150 ساله ، لحظه مرگ



سعدى گويد: در (مسجد) جامع دمشق با گروهى از دانشمندان بحث و گفتگو مى كردم ، جوانى وارد شد و گفت : آيا در ميان شما كسى هست كه فارسى بداند، حاضران به من اشاره كردند، به جوان گفتم : خير است ، چه كار دارى ؟
گفت : پيرى است كه 150 سال دارد در حال مرگ است و به زبان فارسى سخن مى گويد، ولى ما (كه زبان فارسى نمى دانيم ) نمى فهميم چه مى گويد؟ شما قدم رنجه بفرماييد به بالين آن پير بياييد و ببينيد چه مى گويد؟
من به بالين او رفتم ، مى گفت :
دمى چند گفتم بر آرم بكار
دريغا كه بگرفت راه نفس
دريغا كه بر خوان الاوان عمر
دمى خورده بوديم و گفتند بس
معانى اين سخن را به زبان عربى به دانشمندان شام گفتم ، آنها از عمر دراز او و در عين حال تاسف او (به كمى مدت زندگى ) تعجب كردند.!!
به پير گفتم : اكنون در چه حالى ؟ گفت :
نديده اى كه چه سختى همى رسد به كسى
كه از دهانش بدر ميكنند دندانى
قياس كن كه چه حالش بود در آن ساعت
كه از وجود عزيزش بدر رود جانى
گفتم خيال مرگ را از ذهنت بيرون كن و خيال را بر خودت چيره مساز كه فيلسوفان يونان گفته اند: هر چند مزاج انسان ، سالم باشد اعتماد به بقاء نيست ، و بيمارى هر چند سخت باشد دلالت كلى بر مرگ نمى كند اگر بخواهى ، دكترى با بطلبم تا تو را مداوا كند.
او خنديد و گفت :
دست برهم زند طبيب ظريف
چون خرف بيند او فتاده حريف
خواجه در بند نقش ايوانست
خانه از پاى بند، ويرانست
پيرمردى زنزع مى ناليد
پيرزن صندلش (406) همى ماليد
چون مخبط (407) شد اعتدال مزاج
نه عزيمت اثر كند نه علاج (408)